تبليغاتX
!معبد سکوت
تنها

 

اکنون مرا به قربان‌گاه مي‌برند
گوش کنيد اي شمايان، در منظري که به تماشا نشسته‌ايد

و در شماره،
حماقت‌هاي ِتان از گناهان ِ نکرده‌ي ِ من افزون‌تر است!

 

ــ با شما هرگز مرا پيوندي نبوده است.

 

بهشت ِ شما در آرزوي ِ به برکشيدن ِ من، در تب ِ دوزخي‌ ِ انتظاري
بي‌انجام
خاکستر خواهد شد; تا آتشي آن‌چنان به دوزخ ِ
خوف‌انگيز ِتان ارمغان برم که از
تَف ِ آن، دوزخيان ِ مسکين،
آتش ِ پيرامون ِشان را چون نوشابه‌ئي گوارا
به‌سرکشند.

 

چرا که من از هرچه با شماست، از هر آن‌چه پيوندي با شما داشته
است نفرت
مي‌کنم
:
از فرزندان و

از پدرم

از آغوش ِ بوي‌ناک ِتان و

از دست‌هاي
ِتان که دست ِ مرا چه بسيار که از سر ِ خدعه فشرده است.

 

از قهر و مهرباني‌ي ِتان
و از خويشتن‌ام

که ناخواسته، از پيکرهاي ِ شما
شباهتي به ظاهر برده است...

 

من از دوري و از نزديکي در وحشت‌ام.
خداوندان ِ شما به سي‌زيف ِ بي‌دادگر
خواهند بخشيد
من پرومته‌ي ِ نامرادم

که از جگر ِ خسته

کلاغان ِ بي‌سرنوشت
را سفره‌ئي گسترده‌ام

 

غرور ِ من در ابديت ِ رنج ِ من است
تا به هر سلام و درود ِ شما، منقار ِ
کرکسي را بر جگرگاه ِ خود احساس
کنم
.

 

نيش ِ نيزه‌ئي بر پاره‌ي ِ جگرم، از بوسه‌ي ِ لبان ِ شما مستي‌بخش‌تر بود
چرا
که از لبان ِ شما هرگز سخني جز به‌ناراستي نشنيدم.

 

و خاري در مردم ِ ديده‌گان‌ام، از نگاه ِ خريداري‌ي ِتان صفابخش‌تر
بدان خاطر
که هيچ‌گاه نگاه ِ شما در من جز نگاه ِ صاحبي به برده‌ي ِ
خود
نبود...

 

از مردان ِ شما آدم‌کشان را
و از زنان ِتان به روسبيان
مايل‌ترم.

 

من از خداوندي که درهاي ِ بهشت‌اش را بر شما خواهد گشود، به
لعنتي ابدي
دلخوش‌ترم
.
هم‌نشيني با پرهيزکاران و هم‌بستري با دختران ِ دست‌ناخورده،
در
بهشتي آن‌چنان، ارزاني‌ي ِ شما باد
!
من پرومته‌ي ِ نامُرادم

که کلاغان
ِ بي‌سرنوشت را از جگر ِ خسته سفره‌ئي جاودان گسترده‌ام.

 

گوش کنيد اي شمايان که در منظر نشسته‌ايد
به تماشاي ِ قرباني‌ي ِ بيگانه‌ئي
که من‌ام ــ
:
با شما مرا هرگز پيوندي نبوده است
.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 9:24 قبل از ظهر توسط راهبه |

سکوت زندگی

 

 

سلام

خوبین؟

نبودم

 مسافرت بودم

جاتون خالی

خوش گذشت

شب

سکوت

دریا

موج

خوف انگیز بود

طلوع آفتاب لب دریا

 سکوت

آدمو به زندگی امیدوار میکنه

غروب آفتاب لب دریا

یه سکوت غمگین

تابستونم داره تموم میشه

بوی مهر

بوی رمضان

 

یه متنی میذارم به مناسبت این ماه عزیز

خوش به حال شماهایی که روزه میگیرید

منم دعا کنید

 

 

 

روسپی

 

با کفشهای پاشنه بلند قرمز، که با بندهایی دور ساقهایش پیچیده شده بود.

با پیراهن کوتاه حریر مشکی...

رفت زیر دوش.

منظره هوس انگیزی بود.

پیراهنش به تنش چسبیده بود.

آماده می شد... برای شب زنده داری.

هنوز عطر مشتری دیشبش روی تنش مانده بود... بوی خوش (پیرکاردن)!

دیر شده بود... مشتری امشبش مرد بسیار محترم و سرشناسی بود. باید عجله می کرد.

پیراهنش را در آورد.

عجیب بود...امشب، زیر دوش آب سرد، آرامش عجیبی داشت...

آرامشی که هرگز نداشت... کاش این آرامش هرگز به هم نمی خورد...

فکری را که از روزها پیش درباره اش مردد بود مرور کرد... مصمم بود...

دل به دریا زد.

زمزمه کرد: خدایا....... غسل توبه می دهم قربةً الی الله.

....شب ۲۱ ماه رمضان ۱۳۸۵ بود.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 2:59 بعد از ظهر توسط راهبه |

نقطه یا نطفه؟؟!!

 

خدا نقطه گذاشت و انسان آغاز شد.

از نقطه آغاز شدم ، برخلاف نوشته که با نقطه پایان میگیرد .

انسان با نقطه آغاز می شود .

شاید هم از نطفه.

نقطه های تک بعدی تقسیم می شوند و در امتداد هم خطی تشکیل می دهند .

خط ها باد میکنند و حجمها را می سازند .

من آغاز شدم.

صدای جیغ زنی در هوا احساس بطالت میکند .

پرستاری مرا بیرون می کشد و ضربه ای به پشتم می زند .

شسته می شوم درحالیکه گریه میکنم .

نمی دانستم که دارم بودن را با حال ساده گریستن در اول شخص مفرد صرف می کنم.

تولد ، کشیدنی بود از سوی پرستاری که مرا از جایی راحت و تاریک و ساکت به سوی روشنایی می برد .

من میان هزاران عروسک گم شده بودم .

مادر هر روز با من مثل تمام عروسک هایش بازی می کرد .

و پدر هر روز اسباب بازی های دلخواه  خودش را برایم می خرید .

مادر سعی میکرد او را صدا بزنم و هی می گفت : بگو ما ما ن .

چهارپا بودنم را ترک کردم و بر دو پایم سوار شدم .

روز اول مدرسه مادر نگران مرا تماشا می کرد .

و من برعکس بیشتر بچه ها که می گریستند ، خندیدم .

مادر نیز خندید .

زنی تخته سیاهی را خط خطی می کرد و ما را مجبور می کرد برای هر خط خطی داد بزنیم :

الف ، ب ، پ ...

به آن زن گفتیم :معلم .

ما که هنوز نمیدانستیم بیست چیست یا حتی بعد نوزده است ثلث اول را بیست گرفتیم.

بعد ها فهمیدم معلم شعور و سوادمان را با نمره اندازه گیری می کند .

سال اول شاگرد اول شدم . مادر خوشحال بود .

ما هر سال سر درس انشا فصل بهار ، تابستان ، پاييز و زمستان را توصيف می كرديم .

درباره مقام معلم می نوشتيم و شغل آينده خودمان را می گفتيم.

و معلم هم خوابيدن را صرف می كرد .

آغاز ويرانگی از زمانی بود كه خواستم از ضمير ما جدا شوم.

چند سطر بالا من نبود ، ما بود. ما به مدرسه رفتيم، ما نمره گرفتيم ، ما انشا نوشتيم و ..

من هايی هم وجود دارد. من هايی كاملا انحصاری .

هر چقدر اين من ها در جمله های زندگی بيشتر شود به جنون نزديك تر مي شوی.

اولين جرقه نه سالگي بود .

با خانه هاي كوچك پلاستيكی شهری ساختم. آدمك هاي پلاستيكی ام را در خانه ها گذاشتم.

به جايشان حرف مي زدم. خود را خدای آنان مي دانستم. كاملا در اختيارشان داشتم.

می خواستم لحظه ای تجربه خدا بودن را مزه كنم.

بعد از چند ساعت حوصله ام سر رفت تمام شهر پلاستيكی ام را خراب كردم.

به شهرم نگاه كردم ، ويرانه ای بود. ترس تمام وجودم را گرفت.

رفتم پيش مادر. نفس نفس می زدم. مادرم با ديدن من آشفته شد.

گفتم: مامان اگه خدا حوصله اش سر بره چی ميشه؟ اونم كاری كه من كردم ، می كنه ؟

مادر آرام شد  و  فقط  خنديد ...

برای مادر زخم زمانی معنا دارد كه همراه قطره ای خون، كبودی پوست و متورم شدن باشد.

ولی سوالم هيچ كدامشان را نداشت.

سوالم ، كابوسی برايم شده بود .

اگر روزی خدا حوصله اش سر برود چه بلايی سر ما می آيد. چه بلايی ...

هنوز هم در امتداد این سالها برای سوالم پاسخی نیافتم .

شايد تنها زيبايی كودكی ، سريع از ياد بردن است .

روياهاي زود گذر  ...  كابوسهای زودگذر ..

بزرگتر كه می شوی تنها  سایه روشن هایی تمام اندوخته ات خواهند بود از تمام آن سالها

و زمان باز هم می گذرد ...

 

 

 

پ ن : تجربه ی خدا بودن بدجوری بهم مزه کرد

پ ن : از اون وقت به بعد شدم یه خودخواه مغرور

پ ن : مثل خود خدا

پ ن : هنوز هم نمیدونم هست یا نیست !!

پ ن : خدا رو میگم دیگه، مگه گیجی بچه ؟؟!! ااااااا

پ ن :ولی اگه هست جواب این سوالمو کی باید بده ؟؟؟!!

پ ن : اگه یه روز حوصله اش سر بره ؟ چه بلایی سر ما میاد ؟؟!!!

پ ن : یه چیزی بین خودمون بمونه

پ ن : یه کم که فکر میکنم میبینم تنها زیبایی کودکی سریع از یاد بردن نیست

پ ن : کودکی همش زیباست !!!

پ ن : نگو نیست که شاکی میشم

پ ن : چون اون موقع است که دروغگو شدی !!!

پ ن : از دروغگوها هیچ خوشم نمیاد !!

پ ن : به قول یه دیوونه منو ول کنی یه ریز حرف می زنم ، پس فعلا تا همین جاش و داشته باش ...

پ ن : راستی یه چیز دیگه

تا اطلاع ثانوی کامنتها تایید نمیشه

دلتو خوش نکن

ولی وای به حالت اگه کامنت نذاری

 

+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط راهبه |

خستگی تکراری

مغزم کار نمیکنه

خسته ام

روحم خسته است

جسمم خسته تر

صدایی از دور به گوش میرسه

و باز هم نمی دونم این صدا از کجاست

صدا دور تر و دور تر می شه

به آیینه نگاهی می ندازم

یاد حرف دیروز مامان می افتم

که با نگاهی ملتمسانه می گفت :

" تو آیینه به خودت نگاه کردی ببینی چه شکلی شدی؟

زیر چشات گود افتاده با کی داری لج می کنی؟ "

من؟

لجبازی؟

آره همیشه همه بهم گفتند که خیلی لجبازی!

....

ولی ایندفعه بحث لجبازی نیست

نمیدونم ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

...

...

...

وای خدا!!!!!!!!!!!

بازم این نمیدونم ها

و این نقطه چین ها

...

جدیدا یه چیز دیگه هم به جمع اینا اضافه شده

ولی نمیدونم چیه !!!!!

!!!!!!!!!!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بازم نمیدونم ...

خسته اممممممممممممممممممممممم

به کی بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

بی هدف

تو تاریکی شب

چشام و می بندم

نمی خوام هیچی ببینم

ولی یه چیزی

نمی دونم چیه

داره اذیتم می کنه

یاد حرف یه فرشته ی مهربون می افتم که برگشت پیش خدا

روحش شاد

همیشه اینجور مواقع می گفت :

"چشاتو ببند

فقط چند لحظه

آروم باش

یه نفس عمیق بکش

به هیچ چیز فکر نکن

الان آروم میشی "

راست می گفت

وقتی کاری رو که می گفت انجام می دادم

آروم میشدم

ولی الان دیگه اونم آرومم نمیکنه

آخی دلم براش تنگ شده

نمی دونم چرا همیشه خدا خوبا رو زود می بره

!!!!!!!!!!!!!!!!

چرا؟

شاید میخوادخوب بمونن

و خوب برن

آره

حتما همینه

خدا جونی خیلی دوستت دارم

یه کاری واسم بکن

الان میگی تو هم که کارت پیش ما گیر میکنه یاد ما میکنی

آره؟؟

می دونم که اینو نمیگی

ولی خدا جونم بد جوری داغونم

نمیدونم دنبال چی میگردم

هدفم چی شد؟

دزدیدنش؟!!

کی ازم گرفت؟!

نمی دونم

...

نه تقصیر خودم بود

خودم گمش کردم

خودم هم پیداش می کنم

یاد حرف سایه می افتم :

" بالاخره این خودخواهی تو کار دستت میده یه روز من مطمئنم "

مهم نیست

بذار بقیه هر چی دوست دارن فکر کنن

هان؟؟

آره میدونی که بقیه هیچ وقت برام مهم نبودن

چی ؟!

فکرشون؟

مهم نیست بذار همه فکر کنند که من دیوونه ام

کم بهم نگفتند دیوونه

دارم کم می آرم ؟؟؟!!!!!!

نه

من؟

امکان نداره

بالاخره دزستش می کنم

دیر و زود داره

سوخت و سوز نداره که

داره؟؟!

بیخود

اصلا کی از تو نظر خواست

!!!!!!!!!!!

ببخشید

این روزا اعصابم شدیدا داغونه

فکرم درست کار نمیکنه

هیچ چی درست از آب در نمی اد

روز و شب به همه می پرم

شدم عین سگ

!!!!!!!!!!!!!!

همیشه حالم از این حیوان به هم می خورد

یه دیوونه ی به تمام معنا

هیچ کس از دستم راضی نیست

نیست که نیست

یه درک!!!

به جهنم !!!

به تون طبس!!!

فدای سرم !!!

............

........................

..............خفه شو

اینطوری ام که نمیشه

مدتهاست که دارم فکر می کنم

چی برام مهمه؟؟!!!

هر چی بیشتر فکر میکنم

کمتر به جواب می رسم

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

.........................

هیچی برام مهم نیست

...

یعنی میشه؟؟؟؟

آره میشه

باید بشه

ه ی چ ...  چ ی ...  و ا س م ...   م ه م  ... ن ی س ت ....

دست از سرم بردارررررررررررر

حالم به می خوره

نه

با تو نیستم

با این شیطون لعنتی ام

همیشه و همه جا

همه شیطون رو یا قرمز به تصویر میکشند یا مشکی

چرا؟؟

ولی من میگم شیطون سبزه

همیشه از سبز متنفر بودم

چشامو میبندم

نمی خوام هیچی ببینم

می خوام آروم باشم

یه جاده ی سبز بی پایان پیش رو میبینم

شیطون

سبز

جاده

بی پایانه؟؟؟؟

!!!

...

...

.

 

پ ن : میدونم اینا که گفتم هیچ کدوم به هم ربط نداشتن

پ ن : به تو هم ربط نداشتن

پ ن : از من ناراحت نشو

پ ن : چرا هیچ کس درک نمیکنه

پ ن : بازم اشکام روون شد رو گونه

پ ن : خسته ام

خسته ام از تلخی حرفها  

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 9:55 قبل از ظهر توسط راهبه |

صدایی از سکوت

 

اینجا هیچکس نیست

خودمم و خودمم و خودم

صدایی شنیده نمیشه

اینجا سکوت مطلقه...

انگارصدایی به گوشم میرسه

تو کی هستی؟!

ولی هیچ جوابی نمیشنوم

بازم سکوت

دوباره سکوت

این سکوت کی می خواهد شکسته شه ؟

نمیدونم !!!

!!!!!!!!!!!!

.......................

 

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 6:52 بعد از ظهر توسط راهبه |